به تندی حلقه بر در زن مگو کیست
که در زندان هستی چون منی هست
به گوشم در دل شبهای خاموش
صدای خنده اهریمنی هست
(نادرپور،۱۳۸۲: ۱۱۳)
نادرپور در قطعه «زمزمهای در شب»، مرگ را تنها راه چاره خود برای فراموش کردن غمهایش میداند:
اگر سرچشمههای اشک عالم را به من بخشند/ و یا ابری به پهنای زمین در من فرود آید/ اگر آن اشک سیل آسا/ ره پنهانی دل را به سوی دیده بگشاید/ لهیب درد خاموش مرا تسکین نخواهد داد/ غم تلخ مرا از خاطرم بیرون نخواهد برد/ مگر مرگ آید و راه فراموشیم بنماید. (همان،۹۲۱).
گاهی نیز از مرگ هراسان و گریزان است و تنها علّت زنده بودن و تن دادن به رنج دنیا را ترس خود از مرگ میداند:
اگر روزی کسی از من بپرسد/ که دیگر قصدت از این زندگی چیست؟ بدو گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست!… (همان،۱۸۵).
نادرپور حتّی در اوج جوانی و در نخستین مجموعه های شعری خود نیز، نگاهی مرگاندیش دارد و از مرگ سخن میگوید و زندگی را مرگ خود میداند:
مرگ است، مرگ تیره جانسوز است/ این زندگی که میگذرد آرام/ این شامها که میکشدم تا صبح/ وین بامها که میکشدم تا شام/ مرگ است، مرگ تیره جانسوز است/ این لحظه های مستی و هشیاری / این شامها که میگذرد در خواب/ وان روزها که رفت به بیداری … (همان،۱۱۷-۱۱۶).
نادرپور، شاعری مرگاندیش و بدبین است و با سرایش مفهوم مرگ، در واقع زبان گویای مردمی است که کوله باری از ناکامیها و اندوهها را بر دوش میکشند (خلیلی جهانتیغ و دلارامی، ۱۳۸۹: ۵۰-۴۹).
از نظر خاکپور، پس از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ فضای مسمومی بر اندیشه شعرای ایرانی سایه افکند و نوعی رمانتیسم ایجاد کرد. این رمانتیسم احساسی و افراطی که با توللّی آغاز شده بود، با نادرپور به اوج خود رسید. «چشمها و دستها»، «دختر جام» و «شعر انگور» به عنوان نخستین کارنامه شعری او سرشار از مضامین کابوس، اظهار ملال از زندگی، ناامیدی، و آرزوی مرگ است. وی در بازگویی این مفاهیم، بیشتر از شاعران و نویسندگان غربی از جمله رمبو، رمانِ گوتیک و مکتب گورستان متأثر بودهاست. مرگاندیشی نادرپور، بیشتر جنبه ادبی دارد و ظاهراً روحیّه و زندگی اشرافی او نمیتوانسته با چنین تفکّراتی سازگاری داشته باشد. از سوی دیگر آن همه وحشت او از مرگ نشان میدهد که مرگاندیشی او فارغ از هر گونه پشتوانۀ فلسفی، سیاسی و اجتماعی است و او از این طریق در پی ایجاد شعری با مضامین تازه بوده است (خاکپور و اکرمی، ۱۳۸۹: ۲۳۷- ۲۳۶). همانطور که میبینیم، تناقض در این گفتار به روشنی پیداست. نویسنده از یک سو سرخوردگی سیاسی- اجتماعی ناشی از کودتا را عامل مرگاندیشی و نومیدی شعرا میداند و از سوی دیگر این اشعار مرگاندیشانه را فارغ از پشتوانه سیاسی و اجتماعی میداند.
برخی معتقدند که مرگاندیشی نادرپور در مجموعۀ «دختر جام» فردی و شخصی است و ریشه در نوع نگرش و جهانبینی شاعر نسبت به زندگی دارد؛ امّا در مجموعۀ «چشمها و دستها»، «سرمه خورشید» و «صبح دروغین» نشان دهنده اوضاع نابسامان اجتماعی است. در مجموعه های «از آسمان تا ریسمان»، «گیاه وسنگ نه، آتش»، «شعر انگور»، «خون و خاکستر» و «زمین و زمان» سخن شاعر از مرگ به خاطر ترس از پیری است (خلیلی جهانتیغ و دلارامی، ۱۳۸۹: ۴۹).
به طور کلّی مسأله مرگ و مرگطلبی یکی از ویژگیهای بارز جریان شعر رمانتیک فردگراست و بیشترین سخن نادرپور از مرگ به دلیل تنهایی، غربت، ناامیدی و به ویژه به دلیل ترس از پیری است. بخشی از این تنهایی و بدبینی و در نتیجه، مرگ اندیشی او به شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه به ویژه پس از کودتای ۲۸ مرداد بازمیگردد و بخش دیگر آن به احساسات شخصی و درونی شاعر یا همان جهان بینی وی باز میگردد، تا جایی که وی حتّی دنیا را به خاطر از دست رفتن جوانی و پیرشدنش ملامت میکند.
جهانا ملال از تو دارم/ ملالی که آغاز و پایان ندارد/ ملالی که سامان نگیرد/ ملالی که درمان ندارد/ تو زین پیش زیباتر از حال بودی/ دریغا که امروز دیگر نه آنی/ مرا پیر کردی و خود پیر گشتی/ جهانا! تو قدر جوانی چه دانی؟/ مرا روزها مرد و امید ها مرد… (نادرپور،۱۳۸۲: ۱۹۱- ۱۹۰).
آه! میدانم/ دیگر این روح، از آن پنجره روشن رؤیاها/ آسمان را نتواند دید/ به درختان و به خورشید، نگاهی نتواند بست/ دیگر احساس غریب او/ در سحرگاه پس از باران- / عطر نمناک چمن را بویید نفسی نتواند/ دلش از وحشت شبهای کهولت نتواند رست/ دیگر او پیر است/ پیریاش تیره و دلگیر است/ پیریاش ، تیره اتاقی است کز آن روزنهای رو به خیابان نیست/ نه خیابان، نه بیابان نیست…/ دیگر او پیر است/ پیریاش تیره و دلگیر است/ دیگرش چهره- بدانگونه که باید- نیست/ … (همان،۵۰۶- ۵۰۵).
وی در شعر «نگاهی در شامگاه»، پیری را مرگ میخواند:
اندیشه سیاه کهنسالی است/ بادی که از کرانه اقیانوس/ بر گونه های این شب نمناک میوزد/ گویی که سرگذشت جهان است …/ امّا درین سکوت شبانگاهی/ من همچنان به زمزمهای گوش میکنم/ کز ژرفنای آینه هشدار میدهد:/ ما، سالخوردگان سفرکرده/ در رهگذر باد، کم از برگیم/ ما زنده نیستیم خداوندا!/ ما زندگانِ پس از مرگیم… (همان،۸۸۴).
نادرپور، تصویر کهنسالی خود را در آینه به منزله قاب عکسی میداند که با نگاه کردن به آن، حسرت کودکی و جوانی سپریشده خود را میخورد و از پیری و مرگ خود میهراسد:
… امّا در آینه/ اکنون به جای چهره آن طفل خردسال/ سیمای سالخورده مردی سپیدموست/ کز مرگ میهراسد و با خویش، دشمن است/ آیینه، چشمه نیست/ آیینه، قاب عکس کهنسالی من است (همان،۸۵۷).
نادرپور حتی در نخستین مجموعه های شعری خود که سرایش آنها مربوط به دوران جوانی وی است، از بیان تفکّر مرگاندیشانه خود ابایی ندارد. او در سنّ چهل سالگی هم خود را پیرمردی میداند که آماده مردن است و از این احساس به شدت متأثر است: پیرمردی که در آن سوی درختان خزاندیده قدم میزد/ روح چل سالگی من بود/ روح آشفتهتر از سایۀ صدها برگ/ و پراکندهتر از لرزۀ صدها موج/ روحی آمادۀ مردن بود…
این حسّ وحشتناک و حزنانگیز تا دوران پیری همراه شاعر است. او در شصت سالگی پی میبرد که پیریاش دیگر یک خیال یا فکر نیست بلکه حقیقتی است که شاعر را هر لحظه به زمان (زمان مرگ) نزدیک میکند:
… ناگهان معجزهای شوم حقیقت یافت:/ ماه پیش آمد و من چهره پیرم را / در دل آینهاش دیدم/ وز دگرگونی آن چهره هراسیدم/ خواستم تا نظر از آینه بردارم/ دیدم افسوس که آن لحظه هولانگیز/ (در پی خواب فریبنده سوداها)/ لحظه بازرسیدن به حقایق بود (همان،۸۶۸).
پیری، سبب یأس و ناامیدی وی شده است تا جایی که پیری را بدترین دشمن خود میشناسد:
من خوب میدانم که در اوج کهنسالی/ چشمان تاریک مرا از صبح آیینه/ دیگر امید روشنایی نیست(همان،۸۷۳).
… با خویش گفتم کانچه پیری میکند با من/ دشمن به نام جنگ با دشمن نخواهد کرد (همان،۹۰۵).
ترس پیری همواره قرین احساسات نادرپور بوده است و او را دچار اضطراب مینموده، اضطرابی که مانع بهره بردن او از جوانی و شادیهای زندگی میشده است:
بر خویش لرزیدم/ این خواب، تعبیری دگرگون داشت:/ از پیش میدیدم که در هنگام بیداری/ ویرانهای خواهم شدن بیبهره از خورشید/ گسترده در باران/ ویرانهای بیگانه از گل/ آشنا با گل/ آکنده از موران و از ماران/ این پیشبینی، غوطهور در اضطرابم کرد… (همان،۷۷۵).
من خوابهای کودکیام را/ با گریههای پیری تعبیر میکنم/ چون عکس برگهای بهاری/ در آبهای راکد پاییز (همان، ۷۲۶).
شاعر، اگرچه غلبه پیری بر جسم و روح خود را میپذیرد؛ امّا از ترس مرگی که با پیری همراه است، دوست دارد از واقعیّت بگریزد و این حقیقت تلخ را صادقانه بازگو میکند:
… وز روبرو اندیشه تاریک پیری را/ چون گردبادی در دل صحرا پذیرفتن/ امّا ز بیم مرگ، خود را نوجوان دیدن (همان،۹۰۳).
نادرپور، مرگ را همزاد خود میداند، همزادی که برخلاف او پیری ندارد:
امروز آفتاب امید من/ در نیمروز زندگی خویش است/ حیران به راه رفته فرد مانده/ اندیشه میکند که چه در پیش است/ آه ای کسی که دل به تو میبندم!/ آیا تو نیز شاخه بیبرگی؟/ آیا تو امید جوان مانده! / همزاد جاودانه من، مرگی؟ (همان،۲۳۶).
شعرهای «برگ و باد»، «مرداب»، «تقدیر»، «تازه طلب»، «گریه»، «طلسم»، «دزد آتش»، «سرمه خورشید»، «آیینۀ دق»، «رقص اموات»، «نالهای در سکوت»، «چشمها و دستها»، «دیگر نمانده هیچ»، «آخرین فریب»، «سفرکرده»، «بیگانه»، «چاره»، «گهوارهای در تیرگی»، «نقاب و نماز»، «برف و خورشید»، «بیمار بیدار»، « دو پیکر»، «در قلب این اقلیم بیتاریخ»، «کسی هست در من»، «دریچهای رو به شب»، «پرواز»، «در نور چراغ»، «چار درد»، «خون و خاکستر»، «صدای پا»، «زمزمهای در شب» «گریز»، و «از گهواره تا گور» از اشعار مرگاندیشانه نادرپور هستند که در آنها به نوعی مسألۀ مرگ مطرح شده است.
در شعرهای «ملال»، «آیینه دق»، «طلسم»، «ابر»، «گل ماه»، «سیگارها»، «حماسهای در غروب»، «از بهشت تا دوزخ»، «مردی با دو سایه»، «آهنگ خزانی»، «از مرداب تا دریا»، «ای زمین، ای گور، ای مادر»، «با چراغ سرخ شقایق»، «برف و خورشید»، «خرمن»، «خانه تکانی»، «غزل ۱»، «زمزمهای در باران»، «شبی با خویش»، «بر صلیبی دو گانه»، «نامهای به نصرت رحمانی»، «دو پیکر»، «تعبیر»، «کلبهای بر سر موج»، «قاب عکس»، «پلّه شصتم»، «نقابدار عریان»، «نجوایی در حضور آیینه»، «در قلب این اقلیم بیتاریخ»، «آن پرتو سوزان جادویی» «کاخ کاغذین»، «زمین و زمان»، «تصویر دیگر» «سفید و سیاه»، «میلاد ستاره»، «خون و خاکستر»، «مینیاتور»، «نگاهی در شامگاه»، «نگین و داس»، «زورق بیسرنشین»، «خون و ناخون» از پیری و انتظار مرگ و هراس خود از این برهه زندگی سخن میگوید.
نکته قابل تأمّل آن است که نادرپور در عین حال که شاعری پیرروح و پیریاندیش است و همواره از فرارسیدن پیری و هراس از آن میسراید؛ امّا شاعری جوان فکر است و تصاویر شعری و توصیفات و اصطلاحات خاصّ وی گویای فکر بلند و تخیّل کمنظیر اوست.
۳-۶- تنهایی
غم تنهایی یکی از بنمایههای مهم شعر نادرپور است. وی از تنهایی خود در غربت و از تنهایی خود در جامعه تحوّلیافته و مردمان دگرگونشده سخن میگوید. اگرچه غربت، یادآور دوری از عزیزان است؛ امّا در لحظات تنهایی و مصیبت، این حس، شکنندهتر خواهد بود.
از نظر روانشناسی، میتوان به سه نوع تنهایی اشاره کرد:
۱- تنهایی اجتماعی، این نوع تنهایی، زمانی پیدا میشود که شخص از شبکه دوستان و آشنایان محروم میشود.
۲- تنهایی موقعیّتی، وقتی اتفّاق میافتد که برخی اوضاع و شرایط زندگی فردی، سبب شود که او احساس تنهایی کند.
۳- تنهایی عاطفی، از کمبود روابط صمیمی ناشی میشود. این شکل تنهایی، نه موقعیّتی است و نه از فقدان روابط اجتماعی پیدا میشود (شعاری نژاد، ۱۳۷۱: ۲۱۶- ۲۱۵).
شاعر گاه از تنهایی به مرگ پناه میبرد:
بکوب ای دست مرگ، امشب درم را که از من کس نمیگیرد سراغی
شب تاریک من بی روشنی ماند تو، ای چشم سیه! برکش چراغی
(نادرپور، ۱۳۸۲:۱۱۵).
فرم در حال بارگذاری ...