وبلاگ

توضیح وبلاگ من

دانلود مطالب پایان نامه ها در رابطه با تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی ۹۴۴-۱۰۲۶- فایل ۴۲

 
تاریخ: 05-08-00
نویسنده: فاطمه کرمانی

 

 

این دیباچه مکتوبی است از ظهوری به ساکنان ربع مسکون که از هر طرف رو به کعبه مراد کرده. مقام ابراهیم را مرکز دانند و به غفلت، خود را از دایره‎ی تربیت خارج نگردانند. در طواف مقام ابراهیم به سفر حجاز، ارباب استطاعت را تأکید است و اینجا برعکس بی‌استطاعتان را مبالغه زیاده. خریداری که بیعانه‌اش از قیمت کالا بیشتر است که دیده است؟ و مایه‌داری که جوی هنر را به خرمنی زر خریده است، که شنیده؟ آیینه[۳۷۵] صیقل کن تا به خورشیدی در بغل نهد. برگ سبزی برسان تا به گلدستگی بر سر[۳۷۶] زند. هرچیز فراخور خود به تشریف تحسین مشرف الّا شعری متضمن خدمت خصمان که هرچند نمایان‌تر و پرغوغا باشد، نادیده و ناشنیده می‌گذرد. مصراع:
مروت چون ننازد صاحبی دید.
در محبتش از وطن بر او در غربت به عشرت می‌باش و گرد راهش بر چهره بنشان و به آبروی بنشین و بر تقدیری که کسی خود را از اکتساب مال و جاه و علم و هنر بی‌نیاز داند. باید که به کسب اخلاق حسنه[۳۷۷] و صفات حمیده از سر، قدم ساخته بی‌خبر باد به راه افتد تا دریابد که شوکت و حشمت و جاه و تجمل درچه درجه است و ادب و حیا و صبر و تحمل به چه مرتبه. در نوروزی[۳۷۸] به تقریبی در حلم سخن می‌رفت. فرمودند که اگر پادشاهان برداشت نمی‌داشتند حق تعالی ایشان را برنمی‌داشتند. ما را بر خلق زیادتی از آن داده‌اند که در زیادتی کشیدن از ایشان پای کم نیاوریم و بسیاری تقصیر خردان بخریدن[۳۷۹] از کم مایگی، بزرگی است و با لاغران، فربه نشستن[۳۸۰] نه از توانایی[۳۸۱] است. باید دید که علاج ورم چیست؟ هیچ وقتی نیست که از این قسم[۳۸۲] سخنان رساله رساله مذکور نگردند و کتاب را آنقدر ورق نیست که طبق آن عرض، جواهر گردد و تمام عمر اگر کسی از اینها گوید، همیشه در ابتدا پوید. اولی اختتام می کند. به این بیت ختم گردید:

 

 

تا درین مهمانسرا خوان خلیل آید به یاد

 

میزبان خلق ابراهیم عادل شاه باد

 

 

 

رقعـات ظهـوری
رقعه اول (متضمن لوازم ماه محرم):
شهید تبسم دیت، عشوه خون بها، مقتول رنگین مطلب شیرین مدعا. نخل تابوت بسته‎ی کوی بوالهوسی، گل تمنا نچیده‎ی گلشن مدعارسی. ماتمی شهید گلگون کفن اشک ارغوان بستر، نوحه‌گر حلقه‎ی مصیبت‏زدگان قتیل خونین پیرهن لخت جگر. بسمل تفته جگر کربلای بلا، تشنه لب در آب فرات چشم آشنا. دل افگار از تیغ جفا سینه‏ریش، جان نثار از ننگ تهی‏دستی سر در پیش. به تلخی جان‏داده‏ی آزردگی. بازوی قاتل شیرین شمایل، به خاک و خون طپیده‏ی حسرت مقتولان، دست به گردن مقصود حمایل. هم‏داغ مصیبت‌زدگان خاک، کدورت و غبار حرمان بر سر افشان، هم‌درد ماتمیان، از لخت جگر گل به دامان. داغ به دل سوخته آتش دوزخ‎شرر مظلومی، الف به تن کشیده‎ی تیغ تمام اثر محرومی. مجروح رخسارِ ناخن الماس‌کار غم، نعل بر بدن بریده‎ی شمشیرِ زخم‌بار الم. آستان بوس فرق تشویر به پیش افکنده، گنج گوهر اشک در آستین، سرباز جان‌تحفه عرق انفعال بر جبین. خدمتکار سرخدمت از کم خدمتی شرمسار، خاکسار نقد روان هدیه گرد خجالت بر عذار. شهید به خاک و خون افتاده ترزبان سپاس‌داری، بخت بلند مقتول چشم امید به دیدار قاتل گشاده رطب اللسان شکرگزاری. اقبال ارجمند مجروح جان معدن معدن حق، نمک به گردن از آن لعل، نمک بر جراحت بار، لشکر ترزبان، گلشن گلشن بارِ منت بر فرق. از آن نهال عشوه بار از عهده بر نیامده صدم شکر مراحم شایان، متصدی نگشته هزارم حصه سپاس عنایات نمایان. با صد جهان تشویر و عذر تقصیر در موقف ادب سر در پیش ایستاده، روی نیاز بر آستان مغفرت مکان به معذرت‏آوری و پوزش‏گستری نهاده. دامن عذرخواهی از کف عجز[۳۸۳] فرو نگذاشته و نظر حجاب آزرم پیشه[۳۸۴] از پشت پای خجالت و انفعال بر نداشته. دریا دریا اشک ندامت از چشم تردامن می‌بارد و چشم آمرزش و بخشایش جرایم و معاصی از الطاف فیض بزم حضور کرامت ظهور والا اندوختگان و مراسم و لوازم عضو گناه‎بخشای عصیان‏زدای از محفل رحمت منزل مُعلی آموختگان می‌دارد. که این سر در گریبان تشویر و پا به دامان عذر تقصیر، نظر به کردار ناصواب و گناه بی‌حساب خود از حیا فرق تا قدم می‌گذارد و سرتا پا از اندوه پشیمانی می‌کاهد و بر زبان نیاز ترجمان عذر یک یک تقصیرات رنگارنگ که از دیوانه‌مشربی در عالم سیاه ‌مستی افراط محبت، دست جرأت به دامن خیالِ سراسر جمال آویختن و به آن رنگین‏صحبت نازک‏مزاج رنگ تکلیف مجلس‏آرایی و بزم‏پیدایی ریختن، از حیله‏آفرینی و بهانه‌سازی بر بستر جان‏گداز ناتوانی افتادن و گلبرگ لب نازنین را که بار تبسم و بوی گل بر او گرانی می‌کند، تصدیع عیادت غایبانه ‏دادن و از شکوه تلون مزاج نازک طرح، تغیرریز رنگ بر چهره‎ی ادب شکستن و از کله‎ی طبعِ شوخِ رنگ‏آمیزِ گوناگون، نقشی بر صفوتکده خیال بستن، از کثرت بی‌تابی، شوقِ زنجیرخایِ زورآزما به سوی خیال نزاکت‏بار گرم دیدن و از روی گستاخ کاری رنگ[۳۸۵] بر روی حیا پرورش به صد رنگ بی‌دماغی از حالی به حالی گردانیدن، بر دست کرم[۳۸۶] جرم‌کاه، نظر مغفرت تقصیر دوختن و به عفو عاشق گناه طرز آمرزش و آیین بخشایش آموختن و بی‌عذرخواهی سرشار، تحفه‎ی محقر و خدمت[۳۸۷] مختصر جان بر آن آستان پیش کشیدن و با هزاران درد طلب، ناخوانده بر آن در رسیدن و گستاخانه مورد سوء ادب گردیدن و زبان به تزریق بیانی گشادن و تشبیه آن لب روح‌افزا به آب حیاتی که در راه جان‏بخشی جان داده و به او نرسیده، دادن و جانب عزیز پایه‌شناسی، نگاه داشتن، جان نازنین قاعده‏دانی به خون غلطانیدن و خاطر نازک ادب شکستن، یعنی خیال بوسه بر آن پای از ناز بر زمین فرو نیایی که پشتش از بار نکهت سمن افگار گردیده و در کفش، رگ گل به رنگ خار خلیده، در عالم خیال بستن و عذر رنگارنگ آزردگی بازوی آن قاتل شیرین شمایل رنگین آوا، نخواستن و بساطِ بوقلمون پوزش هزار رنگ[۳۸۸] نیاراستن، دور از آن رخسار دل فروز، جانب مهر و ماه دیدن و به این گناه، پای نگاه ناسزا به زنجیر اشک نکشیدن. در تصور آن قامت قیامت خرام، به پای سرو افتادن و در خیال آن تن گلبرگ بستر، چشم بر روی گل گشادن. اندیشه‎ی چهره برافروختگی غیرت آن طبع غیور را به خاطر ناقباحت فهم جان دادن. به شرح ملال هجران، محشر توأمان پرداختن و از این رهگذر غبار کدورت در صفوتکده‎ی دل صفا منزل بلند ساختن. از سرمه‎ی سیاه بختی که نفس در گلو گره گردید و از این راه ناله‎ی بلند‏آهنگ به گل گوش آن پردگی پرده‎ی ناز که صوت به پرده‎ی گلبرگ بیخته بلبل به گوش او گران است نرسیده، شکرگزار نبودن و زبان به سپاسداری گلگونه[۳۸۹] اشک که چهره‎ی زعفرانی را ارغوانی ساخته و طرح شکفتگی رنگ در گلزار خاطر آن نوبهار لطافت‌بار که از تند وزیدن نسیم، ارغوان چهره‌اش همرنگ زعفران است انداخته، نگشودن. از یمن اقبال بی‌زوال عشق فیض جاوید اندوختن و برای رفع اصابت عین‌الکمال سپهر ناتوان‏بین سپند نسوختن و برگ ارغوان با خامه‎ی رگ گل از خون دل بلبل[۳۹۰] نامه‎ی رنگین متضمن احوال سرشک لاله گون نگاشتن و همراه قاصد[۳۹۱] صبا به بزم نگارین بهار، تزئین ارسال داشتن و گل چینان نوآئین گلشن حضور فصل بهار سرور را از کیفیت ماجرای خونبار[۳۹۲] اشک خونین، غافل و بی‌خبر پنداشتن. می‌خواهد به شهیدان دیت بحل کرده از قاتل شکرگزار و مقتولان خون‎بها به خاطر نیاورده از خونریز سپاسدار. به جان تحفه بران غرق عرق تشویر و سر خدمت‏آوران انفعال‌پذیر، به خوش‌نشینان نگارین گلشن ارادت و گل‏چینان رنگین چمن شهادت. به شهیدان خون‏بها فراموشِ دامن به خون دیت نیالوده و مقتولان با یأس هم‏آغوشِ چشم بر روی قاتل نگشوده. به زخم جان در خون نشانِ بیچارگان سینه چاک و رود آب از چشم چکانِ آوارگان چشم نمناک. به نوای جگر خراش مرغان گم کرده آشیان و ناله دردپایشِ غریبان مهجور از خانمان. به حسرت کینِ ناسوریان از زندگی مأیوس و درد تازه به محنت افتادگان از دیرباز به ناز و نعیم مأنوس. به سر در پیش افکندگانِ انفعال و تشویر و نظر بر پشت پایِ خجالت دوختگان صاحب تقصیر. به والا نظران چشم از حاسدان وام گرفته در سراپای خویش نگر و شکفته رویان تندی‌خوی از ستیزه‌کاران به عاریت خواسته. با عالمی به طرق صلح و با خود به راه جدل گام‎زن و پی‌سپر، به اشک از چشم درد چکیده و نشتر در جگر محبت خلیده. به راه صعب‌گذار بی‌راهنمای آوارگی و در جگر سوز جان فرسایی بیچارگی. به کشتی‏شکستگان چار مؤجه طوفان بلاخیز خون و موج از سرگذشتگان طغیان دریای شورانگیز اشک لاله‌گون. به مهجوران دل افگار دریا دریا سرشک حسرت بار و غریبان دور از یار و دیار پرکاله پرکاله جگر در کنار. به مقتولان سر بر کف دست بار فرق از دوش افکن و شهیدان به پای تیغ قاتل به دهان زخم بوسه زن. به قاتل بی‌رحم از استعفاء[۳۹۳] و استشفاع شفاعتان سر قبول پیچیده و خون‎ریز یک لخت با عالمی طرف افتاده و از اراده قتل برنگردیده. به آبله‏پایان راه دور و دراز وصول تمنا[۳۹۴] و سر در هوایان دشت جانگداز حصول مدعا. به ناتوانان قوی بازو و محتاجان بی‌آرزو. به رحمت گناه بخش[۳۹۵] که صد جهان گناه به یک دم در خون نشانده و عفو خطاآمرز که هر ساعت گرد تشویر از چهره‎ی جرم به آستین عاطفت برافشانده. به بخشایشی که سر عصیان در آغوش شفقت گرفته و عفوی که در دنبال جرم با پای برق به جستجو رفته. به احسان‏کاران یاد احسان از دل فراموش و سینه‏افگاران از حرف شکوه، لب خاموش و به یأس پرستان[۳۹۶] حرمان امل و تلخ‏عیشان شکر حنظل. به جرمی که عفو خواستگار اوست و عفوی که فرق گناه در کنار او. به آبله‏پایان سر در هوا و سرکشتگان پا برجا. به شمعی که از تاب حسن خویشتن‏آرای چهره بر افروخته و پروانه‌ای که از گرمی عشق ناپروا سوخته. به گل رساانداز مقام ناز و بلبل سیر آهنگ ترانه نیاز. به زخم بی‌سپر تیغ جان شکاف غیرت و جراحت ناسور اثر تیر جگر دوز سر حسرت.[۳۹۷] به کریم جهان جهان آرزو بخش خوی انفعال از جبهه افشان و جواد عالم عالم مراد ده، عرق خجالت از چهره چکان. به استغنای خروار خروار دل بر باد داده و به نیاز هزاران هزار بار منت بر جان نهاده. به مقتول در عرصه‎ی قتل به آرزو شهید شده شهادت خریدار و قاتل دست و تیغ به خون آغشته از خون گرم بسمل افگار. به خاکساران بی‌اعتبار و دشمن‏کامان دوستی شعار. به گرفتاران از بند آزادی آزاد و اندوه‌کاران با خاطر ناشاد شاد. به شهیدان بر خاک و خون طپیده‎ی خونین کفن و قتیلان در خون غلطیده‎ی گلگون پیرهن. به کوچک‏دلان بزرگ‏حوصله و پیش قدمان واپس از قافله. به کریمان عذر نیوش پوزش‏پذیر و رحیمان زود عفو دیرگیر. که در این روز چهره‎ی مغفرت‏افروز به کرشمه‎ی لطف بهانه‎ی طلب از سر جمیع تقصیرات این عذرخواه درگذرند و به چشم رحمت گناه آمرز به جانب این پوزش‏گستر بنگرند و سراسر جرایم و معاصی این روی نیاز بر زمین معذرت نهاده عفو فرمایید و به مصقله‎ی عاطفت رنگ انفعال و عصیان از آیینه‎ی دل اخلاص منزلش بزدانید تا مرحمت، عکس‏افکن آیینه‎ی نیاز و نیایش است و تقصیر محک استطاع عیار بخشش و بخشایش صورت عفو جرایم در ضمیر آیینه نظیر حاشیه‏نشینان بساط بزم حضور لامع‌النور به وجه احسن جلوه‌گر باد.
پایان نامه - مقاله - پروژه
رقعه دوم (به پادشاه):
آب از فرق گذشته بحر قلزم شُمر اشک دوری، فرق تا قدم سوخته آتش برق شرر تاب مهجوری. گل زخم بر سر زده‎ی بهار گل‌افشان شهادت مشربی، خار عنا در پا رفته[۳۹۸] راه دشواری گذار مدعاطلبی. فرق از سجده مالامال ارادت بر زمین سرافکندگی سجده زیر ساخته، بل فرق تا قدم پیشانی گردیده به ادای سجود نیازپاشی پرداخته. تا در راه باریک سخن‏پاشی چون شانه به فرق زنجیر مویان درمی‌آید و مو به مو احوال آشفته دماغی و پریشان خاطری خود که مانند زلف آیینه‏رویان محتاج شرح و بسط نیست، به حلقه‎به‎گوشان آن سر حلقه کج‏کلاهان زرین کمران وا می کند. قاصد قطره زن سبک‏رو اشک را که از فرط روانی و قطره‏زنی به فرق دویدن آغاز کرده می‌دواند. سلام عطر بار که چون نسیم عنبر شمیم صحرای ختن مشام جان معطر گرداند به آن فرق مشک بار که صد قافله مشک چین و صد کاروان نافه ختن به گرد فرقش گردیده می‌رساند. به فرق سرکشتگان وادی ناکامی و آبله‏پایان دشت بی‌آرامی که از آن بار که طالع گرد فرق گردیدن رو از یاری و دمسازی برتافته، ساعتی دل بیگانه از شکیب، رو از آرام تافته و از آشناروی، تسلی نیافته، حسرت آغوش از بس که خمیازه‏فرمای بر او دوش گردیده، فرق تا قدم عضو عضو[۳۹۹] به رنگ گلبرگ از تندبادِ از هم پاشیده‎ی جدایی به فرق مشکین و موی عنبرآگین که این دو بیت در ستایش او واقع است:

 

 

به فرقش موی دام هوشمندان

 

ازو تا مشک فرق اما نه چندان

 

 

 

فراوان موشکافی کرده شانه

 

نهاده فرق نازک در میانه

 

 

 

نی نی چه می‌گویم از او تا مشک که غلام[۴۰۰] سیاه و کم بهاست، فرق‌هاست و او را با مشک نسبت دادن خطاست که مشک از آهو[۴۰۱] خیزد و او از آهو مبراست. هزار زخم نمایان چون شانه به فرقم انداخته و هر زخم کاری را به ختن ختن مشک بر ساخته. فراق آن سر داستان مجموعه زیبایی و سرلوح زیبا نسخه رعنایی. تا دست به دامن این سر در هوا آویخته، از دستبردش خامه کردار سر به زانو مانده و چون اشعار از بین‌السطور گریبان چاک زده، مانند حرف تازه رقم خاک بر فرق ریخته. تا آن شمع قامت سایه لطف از فرقم برگرفته، آتش جان‏سوز تن‏گداز شمع‏وار به سرم درگرفته. بدان گونه هوای یاد آن دهان تنگ و میان نازک در شورشکده‎ی سرم پیچیده که از کثرت ضعف و ناتوانی تنم مانند مو و فرقم چون گره مو گردیده.[۴۰۲] غم جان‏کاه هجران نوعی در راحت بر زخم[۴۰۳] بسته و آب از چشم گشاده که هر موی مژه دیده‎ی دریافشانم از گوهر اشک ـ ستاره رشک یاد از موی فرق به گوهر گرفته‎ی یاقوت لبان داده. پیش از این از بیم ملال نشاط‏آباد خاطر نازک ماجرای جدایی سرآغاز نمی‌کند و زبان به سرگذشت تنهایی نمی‌گشاید و به همین یک شعر بسان موی فرق سرآمد اشعار است اکتفا می کند. ز سر بگذشت بی‌تو آب چشمم، یکی از سرگذشتم بی‌تو این است، شب‌ها که هنگام صحبت داشتن با خیال سراسر جمال چشم نظاره دوست را بی‌تابی شوق سراپا اضطراب تقاضافرمای تماشا است، ز فرق تا به قدم هر کجا که می‌نگرم کرشمه دامن دل می‌کشد که جا اینجاست. عمری به سرآمده که کحل‌الجواهر بینایی یعنی غبار شریف‏مقدم یکسر مژگان دیده طوفان دیده را روشنایی نبخشیده و از این چشم‏زخم که از فلک ناتوان‏بین به او رسیده یک صفاهان[۴۰۴] سرمه زبان کشیده. چشمداشت از آن چشم و چراغ اهل نظر آن است، که به آئین مردمی پردازد و برای سربلندی فرق مردم دیده خاکی به طریق یادگار از ته پای فرقدان فرسایی به دست برید صبا روانه سازد و از اینکه تا حال این سرگردان وادی حسرت[۴۰۵] از سر جان بر نخاسته و جان بر آن در جان‏پرور نیفشانده و فرق سجده آگین[۴۰۶] آواز روی ظاهر از سجده‎ی آن آستانِ زمینْ آسمان محروم مانده. فرق ارادت تا به گردن، فرسوده‎ی بار ملالت است[۴۰۷] و چهره‎ی اعتقاد، سراسر عرق‎ریز خجالت. در سر دارد که از یاوری بخت بلند در راه حق‌گزاری و وفاداری سربازد و جان فدا سازد و دولت پایدار نیکنامی در عوض گیرد و فرق سربلندی به اوج فرقدان برافرازد. نظم:

 

 

آنچه دارد سری است بر کف دست

 

لیک می‌ترسد از زیاده سری

 

 

 

گر قبول در تو افتد مفت

 

افکند در رهی که می‌گذری

 

 

 

جان به پایت نثار می‌سازد[۴۰۸]

 

سرکنی هر کجا که جلوه‌گری

 

 

 

فرقی که نثار راه آن فرق دوران نگشته، بار دوش و گردن است و جانی که فدای فرق آن جانِ جهان نشده، سزاوارِ از تن بیرون کردن است. استغفرالله خطا کردم، سوگند و قسم به همت که اگر هزار سر که خدمتی است بس مختصر به پا اندازد و هزار جان که تحفه‌ای است بس محقر بران سرو بالا فدا سازد، هنوز فرق خجالت از ننگ کم‏خدمتی در پیش باشد و سینه از زخم ناخن عار تهیدستی، سربه‏سر ریش. اگر سپهر بی‌مهر سنگ در دست به آئین شانه، سینه چاک، ارّه دو سر بر فرق نهد، خیر باد. ثابت قدمی نتوانم گفت و سر مو از آن زنجیر مو نتوانم گسست و اگر چون آیینه‎ی صد پاره، صد شکست در دلم افکند، ترک روی وفا نگاهداشتن نتوانم کرد و سر ناخن از آن آیینه‌رو، نتوانم شکست. از یار گسیختن و با اغیار درآمیختن، خاک بی‌تمییزی بر فرق دانش ریختن است. خوشا وقت سرباخته‌ای که در عرصه‎ی ستم، قاتل، تیغ بر فرقش نهاده و از استیلای لذت ذوق دیدار، زبان زنهارش از کار افتاده. فرّخا حال فرق از قدم نشناخته‌ای که در جولانگاه سربازی مانند گوی به فرق دویده و از ضربت سیلی چوگان بلا، از حالی به حالی نگردیده. غرور عشق غیور، فرق هر بیهوده‌تازی به فتراک نبندد و طبع مشکل پسند،[۴۰۹] محبت هر خیره‏سری را نپسندد. چون قلم فرق به تیغ شکافته[۴۱۰] و کارد به سر افتاده‌ای باید که در این راه خطرناک قدم‏فرسایی فرق به جای قدم تواند گذاشت و مانند تیغ آب از فرق گذشته چهره به خون شسته‌ شاید که در این معرکه‎ی جگرسوز جانگداز، عَلَم سربلندی تواند افراشت. هر زردرخِ نو نیاز، جبهه‌سای جناب عشق را نزیبد و هر خُود به فرقِ تازه قدم به عرصه گذاشته، در آشوب‌گاه نبرد از بی‌جگری نشکیبد. قبول عشق را کهن ناسوری، جگر در آتش محبت سوخته و راه محبت به فرق سر کرده، خار تمنا در پا رفته‌ شاید که اگر صد کوره آتش امتحان بر افروخته شود و هزار محک تجربه در میان آید، زر بی‌غش اخلاص درستش، کامل عیار و درست سکه و بی‌نقصان برآید. قدمی که در راه عشق گام‏سنج گردیده مریزاد و فرقی که هوای محبت در او پیچیده، از تن جدا مباد. چه حسرت‌ها که هر لحظه این فرقِ بر زمین نیاز بر تخت فیروز فرق بر بساط سودگان انجمن حضور نمی‎برد و چه خونا بهای غیرت که هر دم از نایافتِ این اقبال بی‌زوال نمی‌خورد و سخن کوتاه، بعد از این عمر به تاراج داده، کوه کوه بار اندوه بر فرق افتاده. بر آن سر است که اگر بخت سرکش سرِ التفات به دمسازی فرود آرد و باقی عمر فراق از قدم گرامی برندارد، از تغافل بلند که فرقش به عرش می‌ساید. در صفاکده‎ی ضمیرم غباری نیست و جنس بسیار خریدار لطف عام را در کاروان سرای دلم اعتباری نیست. اگرچه معشوق غلط‏انداز به ظاهر برای پی‌گم کردن در راه استغنا قدم فرساست، اما در باطن، فرق نیاز طالب را در کنار مرحمت و آغوش عاطفت ناز مطلوب، جاست. فرقه‌ای از فِرَق اهل محبت که به سان فرق، صاحب‏ پیشانی و شعورند و از ننگ بی‌دانشی و عار بی‌تمییزی، فرق تا قدم دور. بر این اعتقادند که هرگاه آمیزش حُسن و عشق به کمال رسید، در میان جان و جانان فرق نتوان گزید. اگر زیاده بر این، بساط سجده بر آن جناب رفعت مآب گستردن، باعث تصدیع و موجب صداع نمی‌پنداشت، کاروان کاروان متاع گران‎بهای سجده در دکان سراسر سود فرق نیازآلود، موجود و مهیا می‌داشت و اگر از شکست رنگ بر چهره‎ی ادب نمی‌اندیشید، دریا دریا گوهر سخن بر فرق سر بر زمین‏نهادگانِ آن آستانِ آسمان مکان، می‌پاشید. پیوسته سایه بلند پایه بر فرق ارادت‌کیشان و فدویت‏اندیشان گسترده باد.
رقعه سوم (در ازدواج عشق و حُسن):


فرم در حال بارگذاری ...

« دانلود مطالب پژوهشی درباره مطالعه‌ی اداره آموزش وپرورش شهرستان اسلامشهر براساس ابعاد سازمان یادگیرنده- فایل ...راهنمای نگارش پایان نامه با موضوع اثر نوع زهکش بر عملکرد و اجزای عملکرد تریتیکاله در کشت دوم پس ... »